تبليغاتX
تا کجا؟!؟.

تا کجا؟!؟.

برای تو که میخوام بهترینم باشی

دلتنگی

دلم برای مصطفی تنگ شده!

نمیدونم چرا با اینکه مطمینم اون منو فراموش کرده وحالا با کس دیگه ای هست ...اما دلم خیلی براش تنگ شده....

نمیدونم چی کار کنم ..عجیب دلتنگشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم فروردین 1389ساعت 23:16  توسط ققنوس  | 

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....

مصطفی دلیل دومش رو گفت :به خاطر پاکی من ! !

خیلی برام عجیب بود قطع ارتباط با کسی به خاطر پاک بودنش اما عجیب تر از اون دلیل مصطفی برای پاک دونستن من بود . چون من نماز میخوندم .مصطفی نماز خوند ن من رو ندیده بود من فقط دوبار بهش گفتم میخوام برم نماز بخونم! به مصطفی حسودیم شد توی دنیای مصطفی چه آدمهای کثیفی میتونن پاک باشن فقط اگر حرفی از پاکی بزنن. چقدر دنیای قشنگی داره.

ولی اگر هم من پاک بودم آیا پاک بودن دلیلی برای تمام کردن است؟دنبال مقصر نیستم اما عجیب است که :      

            دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارم....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1388ساعت 14:1  توسط ققنوس  | 

نقطه اما سرخط ,نه !....!

گفته بودم مصطفی رفتارش عوض شده - چون......

همه چی تموم شد. دیروز مصطفی گفت منتظر فرصت بوده تا همه چیزو تموم کنه ...وقتی ازش دلیل خواستم گفت:چون فاصله ما خیلی زیاده...من  به مصطفی حق میدم اما مگه مصطفی روز اول فاصله ما رو نمیدید یا فکر میکرد شهرهامون حرکت میکنند وبه هم نزدیک میشن؟...البته مصطفی دلیل دومش رو نگفت .ولی من خوشحالم ...خیلی ـ

و هنوز برام مبهمه که مصطفی چه طور هنوز منو نشناخته بود بهم میگفت دوست دارم ـ دلم برات تنگ شده و..... وبعد که کمی فکر کردم فهمیدم مصطفی از دوستی چی میخواد . حداقلش درکنارهم بودن رومیخواست منظورم درکنارکسی بودن از نظر فیزیکی وفکر میکنم گزینه ای برای مصطفی مناسب تر ه که بتونه ساعات بیشتری رو درکنارش باشه .

وفهمیدم همیشه دوستت دارمها به معنای دوستت دارم نیست گاهی فقط حرفی است  برای گفتن همین .

خداجون گفته بودم باماباش متشکرم که بامابودی از این به بعد هم با ما باش همیشه با ماباش.

گفته بودم ازاینکه مصطفی بشه روزمرگی من میترسم .اما دیگه نمیترسم .....

از مردونگی دیروز مصطفی خیلی خوشم اومد ازش خواستم حقیقت رو بهم بگه وگفت .ای ول مصطفی...

گفته بودم به مصطفی گفتم :دلم نمیخواد روزی برسه که مجبور بشم برات بنویسم:هرکسی از ظن خود شد یارمن/ از درون من نجست اسرار من

نمیدونم چراهرچی فکرمیکنم برای پایان چیزی مناسب تر از این جمله ها پیدا نمیکنم - آخه مجبورم بنویسم:

من به هر جمعیتی نالان شدم                 جفت بدحالان وخوش حالان شدم

 هرکسی از ظن خود شد یارمن                    ازدرون من نجست اسرارمن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 16:23  توسط ققنوس  | 

فقط برای مصطفی

 

 دوروزه که  از دست مصطفی ناراحتم.نمیدونم چرا ولی مثل قبل با من نیست .همچین میگم قبل انگار چقدرکه با هم اشناییم!به هر حال مثل روزهای اول نیست .خیلی دوست دارم بدونم چرا؟

نمیدونم ـ احساس میکنم از این رابطه فقط یه کسی رومیخواد که هروقت اون بیکار شد چندتا پیام بهش بده یکم هم حرفهای عاشقانه و... همین .نمیدونم مصطفی از کلمات سردوبی روح پیامها چه رضایتی داره ؟ولی اینکه به من واحساساتم توجه نمیکنه وبراشون ارزش قائل نیست خیلی اذیتم میکنه. تازه به من هم میگه بی احساس!

بعضی وقتها احساس میکنم داره تمسخرم میکنه .با بعضی از رفتارهاش احساس میکنم داره بازیم میده بعضی وقتها هم یه حرفهایی میزنه که به وجودش واقعا افتخار میکنم ...نمیدونم ....

مصطفی دلم میخواد حقیقت روبدونم به شرط اینکه اون حرفهای کلیشه ای همیشگی رو نگی ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 15:34  توسط ققنوس  | 

دوستی که تا نداره

توی یه وبلاگ خوندم دوستی که ـ تا ـ نداره .منظورش این بود که نباید بگیم مثلا از اینجا تا .....دوست دارم .همون موقع از اسم وبلاگم شرمنده شدم .خواستم تغییر نام بدم .گفتم بذارم به کجا ؟بعد گفتم اگه دوستی  ـ تا ـ نداره یعنی دوستی هیچ حرف اضافه ای نمیگیره پس  :به ـ تا ـ برای ـ از ـ هم نباید گفت.

ولی چرا نمیتونیم دوستی رو یه چیز نامحدود تصور کنیم شاید چون ذهنمون محدوده وچیزی رو که انتها نداره نمیتونیم درک کنیم . مثل عشق . وباور نمیکنیم که چیزی بدون ابتدا بوده مثل خدا .برای همینه که خدارو نمیتونیم اونجوری که هست بشناسیم ودرک کنیم.

امروز قران وباز کردم دلم میخواست خدا باهام حرف بزنه این آیه برام اومد:اولش گفته بود زنان ومردان وفرزندان پاک وارد بهشت میشوند ودر آیه بعدی گفته بود کسانی که در زمین فتنه ایجاد میکنند جهنمی هستند. بهشت وجهنم وکار ندارم ....قهر وآشتی خدا برام مهمه .من میخواستم نظر خدا رو راجع به خودم ومصطفی بدونم ولی حیرون موندم ـ به نظرخدا ما آیه اولی هستیم یا کسانی که دارند فتنه ایجاد میکنند؟

آخه خداجون توکه میدونی من درکم پایینه مستیقما میگفتی تا این قدر سردرگم نشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 16:4  توسط ققنوس  | 

روزمرِّگی

وقتی مصطفی مطلب قبلی رو خوند بهم گفت:بهت قول میدم پشیمونت نکنم ـ با شنیدن این جواب خوشحال شدم و مغرور هرچند هیچ سندیتی پشت قولش وجود نداشت اما به قولش امیدوار شدم ....نمی دونم چرا ولی به قولش امید دارم ....

امروز ازش خبری ندارم به خاطر سیستم لعنتی مخابرات ـ ولی به فکرشم البته امروز دچار کارهای روزانه هم بودم ـ    « روزمرّگی » چقدر از این واژه بدم میاد ـ دلم نمیخواد مصطفی بشه روزمرّگیهای من ـ بشه یه عادت ـ مثل همه کارهای روزانه ـبشه یه تمثیل از آدمهایی که هر روز میبینمشون و هیچ احساسی بهشون ندارم ..ازاینکه مصطفی بشه روزمرّگی من میترسم...

امروز به فکرشم ولی ازش خبری ندارم ـ نمیدونم اون هم به من فکر میکنه؟ یا ....

میخوام بدونم وسیله ها باعث ارتباط ما هستند ـ یا ارتباط ما وسیله هارو به کار میندازه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 21:42  توسط ققنوس  | 

همیشه آغاز زیباست

سلام

همیشه آغاز زیباست میخوام  از آغاز یه رابطه بنویسم ....تا خیلی چیزهارو ثابت کنم...........

فقط ۲ روز و۲شب از اشنایی ما میگذره ـ اسمش مصطفی است وفکر میکنم این ۲روز ه عجیب به کسی که اصلا نمیشناسمش فکر کردم

دوست دارم خیلی چیزها رو راجع بهش بدونم ـ از خانواده اش .ازفرهنگش وخیلی چیزهای دیگه

اون دانشجوست ومنم دانشجو . به نظرم صادق میاد ـ میگه دوستم داره وبرای من مبهمه چه جور تو این دوروز کسی رو که ندیده دوست داره ؟شاید میخواد با احساساتم بازی کنه؟ولی نه توی کلامش صداقت داره-

فکر میکنم منو وحالات من رو نمیفهمه ـ واون ناراحت میشه ـ میگه :مگه من نفهمم ؟

خوب به نظر من حالات آدمها عجیبه همیشه قابل درک نیستند که - خودم هم بعضی وقتها از بعضی از رفتارهای خودم شوکه میشم

نمیدونم چرا میخوایم باهم آشنا بشیم ؟به هم عادت کنیم و...؟نمیدونم اون با شروع این رابطه دوستی به چه فکر میکنه ودوست داره به کجا برسه؟

امروز بهش گفتم دلم نمیخواد روزی برسه که مجبور بشم برات بنویسم:

هرکسی از ظن خود شد یار من                              از درون من نجست اسرار من

فکر کنم ناراحت شدولی چیزی نگفت ومن معنی این گذشتش روفهمیدم.

نمیدونم - کاش آدمها میتونستند فکر یکدیگر روبخونند ـ نه نمیخوام فکرشو بخونم .میخوام با فکر خودم بشناسمش ودوست دارم همون جوری که هست بشناسمش ...

خدایا آخرش !چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

خدایا فقط تو با ما باش همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 23:47  توسط ققنوس  |